| X Close | ||
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
برای اینکه با چگونگی موضوع آشنا بشید یه مثال میزنم :
اسم و فامیل خودتون رو روی برگه ی کاغذ بنویسید تا بر اساس حروف و اعداد ذکر شده در بالا
برای هر کدام،به رنگ مربوطه دست پیدا کنید؛مثال:
مهدی قاسمیان
م4 ه8 د4 ی3 ق8 الف1 س1 م4 ی3 الف1 ن5
حالا اعداد رو با هم جمع می کنیم: 42=4+8+4+3+8+1+1+4+3+1+5
باز دوباره این دو عدد رو با هم جمع میکنیم: 6=2+4
عدد شش مربوط به رنگ نیلی هست.اگه عدد بدست اومده از 9 بیشتر بود،
باز دوباره اون دو عدد رو با هم جمع کنین.
حالا میتونین مشخّصات خودتون رو بخونین...
صورتی
دارای قدرت جسمی بالایی هستید.به خاطر اراده ی بالایی که دارید می توانید رؤیاهایتان را به راحتی به واقعیّت تبدیل کنید.با مسؤلیتها به راحتی کنار می آیید و می توانید دیگران را در حلّ مشکلاتشان راهنمایی کنید.از نظر عاطفی فردی قوی و عمیق هستید.صمیمیت بیش از اندازه با دیگران برایتان سخت است.
قرمز
بسیار جاه طلب بوده و گاهی برای رسیدن به اهداف خود ممکن است از دیگران نیز مایه بگذارید. قرمز رنگ حیات و جسارت است.همیشه تلاش دارید که آشکارا به فعّالیت بپردازید و مورد توجّه قرار بگیرید.بسیار خونگرم هستید و به سادگی تحریک می شوید.ممکن است در اوج شادی نیز ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخمهایتان در هم رفته و به لاک خود فرو بروید.باید سعی کنید که از انرژی فوق العادّه تان در جهت مثبت استفاده کنید.
زرد
بسیار تیز هوش هستید.شخصیتی بسیار خوش بین و فعّال دارید.هرگز در ابراز آنچه می خواهید بر زبان بیاورید،کم نمی آورید.به خاطر زنده دلی،ابتکار و مستعد بودنتان،در برقراری ارتباطی خوب با دیگران،همیشه دور و برتان پر از دوستان مختلف خواهد بود.با وجودی که روحیه ی بسیار شادی دارید،هرگز احساس رضایت نخواهید کرد؛مگر اینکه شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید.تنها ایرادی که ممکن است داشته باشید قدرت تخیّل و تجسّم بیش از اندازه تان است که گاهی شما را در خود غرق می کند.اگر نتوانید انرژی و توانتان را در مسیر درستی هدایت کنید، در آخر خواهید دید بیشتر کارهایی که با هدفی مشخّص شروع کرده اید،ناتمام مانده اند.
طلایی
در هر چیزی،فقط حدّ بالای آن می تواند رضایت خاطر شما را برآورده کند.از طرف دیگر،رفتار و کلامتان چنان جذّابیتی دارد که به ندرت ممکن است کسی با شما آشنا شود ولی شیفته تان نشود!دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است.به هر چیزی با خوش بینی زیاد نگاه می کنید.می توانید معلّم خوبی باشید و تمام تجربیاتتان را به دیگران نیز انتقال دهید. شرایط منفی را می توانید به بهترین موفّقیّت ها تبدیل کنید.
نیلی
زندگی شما بیشتر به زندگی عارفان شباهت دارد.با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دنیا دارید،می توانید توان و شادی فوق العادّه ای به افراد افسرده ببخشید.علاوه بر روحیه و شخصیت نوع دوست و انسان پروری که دارید،از یک حسّ ششم بسیار قوی برخوردارید که از این طریق نیز می توانید به راحتی از مشکلات مردم با خبر شوید.
سبز
برای شما خیلی مهم است که برنامه ی روزانه داشته باشید.نظم و انضباط برای شما اهمّیّت ویژه ای دارد.به ندرت ممکن است زندگیتان آشفته و بی هدف باشد.دیگران اغلب برای گرفتن راهنمایی های جدّی نزد شما می آیند.برای حلّ مشکلات دیگران به شدّت حرص می خورید.تکامل شخصیتی برایتان بسیار حائز اهمّیّت است و برای وسعت بخشیدن به دانش خود هرگز از آموختن دست بر نمی دارید.ترجیح می دهید به جای از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن،روی هدف ثابتی به فعّالیّت بپردازید.
بنفش
عاشق کند و کاو و جستجو در عمق هر پدیده هستید و شاید هم به همین دلیل،عشق به علوم ماوراءالطّبیعه در شما به حدّ کافی رشد کرده است.این باعث شده به رشته هایی چون فلسفه روی آورید.هیچ اتبفاقی را به راحتی قبول نمی کنید مگر آنکه خودتان شخصا آن را تجربه کرده باشید.برای حلّ مشکلات نیز راه حل را در درون خود می جویید.عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن با دیگران کمی برایتان مشکل است.
آبی
به احتمال قوی،دیگران شما را شخصی بدون تعارف و غیر تشریفاتی می دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان جالب توجّه هستید.آزادی برایتان ارزش زیادی دارد و هرگز نمی توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم می شود و یا زیر نظر قرار دارید.اگر این همه دنبال تنوبع هستید،به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید و برای همین زندگی با تمام مشکلات و سختی هایش برای شما ارزشی فوق العادّه دارد.
نارنجی
شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید،باعث شده محبوب دیگران باشید.دیگران از بودن با شما لذّت برده و انرزی مثبت می گیرند.سعی می کنید همیشه لیوان را از نیمه ی پر آن ببینید و با بذله گویی خاصّ خود،محیط را برای انجام کاری مثبت فراهم سازید. آماده ی کمک به دیگران هستید.رنگین کمان زندگیتان را دوست دارید و تلاش دارید تا زندگی را برای دیگران نیز زیباتر نمایید
این مطلب در مورد شما چقدر درست بود؟!

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید...
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن٬ روی تو سپید...
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید...
دل پر درد مرا مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید...
(فریدون مشیری)


من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني
از درت روي نتابم چه بخواني چه براني
دل من ميل تو دارد چه بجوئي چه نجوئي
من كه بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي
جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني
مي تواني به همر عمر دل من را بفريبي
وربكوشي ز دل من بگريزي نتواني
دل من سوي تو آيد بزني يا بپذيري
بوسهات جان بفزايد بدهي يا بستاني
جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي
شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني
شاید شما هم علاقه داشته باشید به روش های مختلف خودتان یا دوستانتان را مورد روانشناسی قرار دهید البته با توجه به هر نوع روانشناسی نتایج مشابهی را نیز كسب خواهید كرد كه معمولا دور از واقعیت نخواهد بود. مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :
۱) در شهر ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی زنان می توانند به ازای هر بار معاشقه از شوهر خود تقاضای پول کنند.
۲) در جزیره Tazmanya واقع در جنوب شرقی استرالیا و نیز در منطقه Gippsland این کشور، عروس و داماد حین جشن عروسی روی حصیری که در میانه مجلس پهن شده، در برابر میهمانان اولین رابطه جنسی خود را برقرار می کنند.
۳) در کشور اندونزی واقع در جنوب شرقی آسیا، اگر ثابت شود که فردی عمل استمنا انجام داده، سر آن فرد را به عنوان مجازات می توانند از تنش جدا کنند.
۴) بنا به سنتی در تایوان، واقع در شرق آسیا، یکی از خویشاوندان یا دوستان داماد باید بکارت عروس را از بین ببرد. بدین ترتیب داماد می تواند از انجام این وظیفه ناراحت کننده و نامطلوب رهایی پیدا کند.۵) بر اساس سنتی در هندوستان، زنانی که برای انجام نظافت به خانه های دیگران می روند، می توانند وظیفه پاسخ دادن به نیازهای جنسی نوجوانان مجرد ساکن خانه را نیز به عهده بگیرد.
۶) در جزیره Guam واقع در اقیانوس کبیر، مردها می توانند شغلی متفاوت و بی نظیر در سراسر جهان را داشته باشند. مردانی که این شغل را انتخاب می کنند، شهر به شهر می گردند و در ازای دریافت پول از دختران باکره، اقدام به برقراری رابطه جنسی با آنها می کنند. بر اساس سنتی در جزیره Guam ازدواج دختران باکره به هیچ وجه مجاز شمرده نمی شود.
۷) در شهر Cali کشور کلمبیا در آمریکای جنوبی، اولین رابطه جنسی عروس جوان و شوهرش توسط مادر عروس به طور کامل زیر نظر گرفته می شود.
۸) بنا به قانون موسوم به Cottonwood که در ایالت آریزونای آمریکا جاری است، زوج ها نمی توانند در اتومبیلی که لاستیک آن پنجر شده به معاشقه بپردازند.
که مردم به آن شادماني بي اساس مي گويند ...
با اين همه اگر عمري باقي بود ،
طوري از کنار زندگي مي گذرم،
که نه دل کسي در سينه بلرزد،
و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
من پر از هیچم،پر از پوچم،من تهی از خنده وشادی،من تهی از خشم و اندوهم
من سزاوار ملامت ها،من سزاوار غریبانه ترینم کوچم
من در آبادی قلبت،بذر نفرت را به صدها بار
من در آرامش ذهنت،فکر تلخ انتقام را بال و پر دادم
من چگونه آسمان آبی رویایی ات را با غباری از شک و تردید،
تیره و تاریک و وهم انگیز می کردم؟
من که خود آواره این جاده های بی سرانجامم
من که خود در پیچ و تاب حسرت و گریه،رخوت این نعش سنگی را
با تمام خستگی هایم،می کشم بر دوش
من که در ماتم سرایی مملو از ناباوری ها،می دهم هر لحظه آواز اجل را گوش
من چرا چشمان پاکت را هر دم از روی لجاجت ها،
در خروش بی مثال اشک هایت شستشو دادم؟
من سزاوار حقارت ها،شکستن هام
پیش چشمانی که روزی این من آلوده را بر سجده می افتاد.
من تو را در گوری از تشویش و بیزاری مژده آرامشی پاینده می دادم
من تو را تا آخرین لحظه وعده ای پوچ و دروغین و ریا کارانه می دادم
من سزاوار نمردن ها در جوار مرگ یارانم
من سزاوار مصیبت ها،بدی ها،بدترین هایم

آغاز شد هجرانی که مرا از من ربود
و هزار فرسنگ فاصله افتاد بین آنچه بود و آنچه که می بایست بود
این عذاب های ابدی سال هاست که بی وقفه چون سیلابی وحشی
ریشه هایم را که می پندارم باید جوان باشند هنوز
اما به راستی خشکیده اند از خاک بیرون می کشند
و نمی شنوند صدایی را که پیوسته فریاد می زند:
« کاش پایانی بود این ستم را !! »
گویی که قرن هاست در این جدال بیهوده مدام شکست می خورم
و افکار بی سرانجام چون جانورانی موذی ذره ذره وجودم رامی کاهند
هر لحظه حس می کنم از وسعت روحم کم می شود و بر حجم رنج هایم افزوده
و در این معادله نابرابر خوشبختی من همیشه مجهول است
تو که امروز می شنوی درد های مرا
بدان که در صفحه سرنوشت آدمی هیچ پایانی برای رنج هایش
رقم نخورده است
این داستان بی انتهاست
ديده ام سوي ديار تو ودر فکر تو از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تف کرده و بر خويش نديده نم نم بوسه ي باران بهاران
جاده اي گمشده در دامن ظلمت خالي از ربه ي پاهاي سواران
تو به کس مهر نبندي.مگر آندم که ز خود رفته در آغوش تو باشد
ليک چون حلقه ي بازو بگشايي نيک دانم که فراموش تو باشد
کيست آنکس که تورا برق نگاهش ميکشد سوخته لب در خم راهي؟
يا در آن خلوت جادويي خاموش دستش افروخته فانوس گناهي
تو به من دل نسپردي که چو آتش پيکرت راز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رويايي زهره رسم افسونگري آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم
«واي بر من که ندانستم از اول» «روزي آيد که دل آزار تو باشم»
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم نه درودي . نه پيامي . نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم زآنکه ديگر نه تو آني.نه تو آني.!
مي گن اگه آدم به يه دليلي يکيو دوست داشته باشه اگه اون دليلو از صورت مسئله و شخصيت طرف مقابل پاک کنه راحت ميتونه فراموشش کنه اما ميخوام بدونم اگه آدم به يه دليل بي دليلي يه دليل غير قابل توضيح و تشخيص يکيو دوست داشته باشه اونوقت تکليف چيه؟؟؟
بي تو انديشيدهام كمتر به خيلي چيزها
ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها
تا چه پيش آيد براي من نميدانم هنوز
دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها
غير معمولي است رفتار من و شك كرده است
ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها
عكسهايت، نامههايت، خاطرات كهنهات
ميزنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها
هيچ حرفي نيست دارم كمكم عادت ميكنم
من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها
ميروم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...
بعد من اما تو راحتتر به خيلي چيزها
ادبيات: عشق يعني ساندويچ من وتو
زبان فارسي: عشق تنها كلمه اي است كه داستان و مقاله و زندگي نامه آن فرق نميكند و ويرگول، كروشه و ... نمي خواهد
انشا: عشق تنها موضوعي است كه نمي توان وصفش كرد
عربي: عشق تنها موضوعي است كه مؤنث و مذكر ندارد
تاريخ: عشق تنها كلمه اي است كه نسل به نسل همراه است
زمين شناسي: عشق تنها كلمه اي است كه زير سنگ ها و كاني ها از بين نمي رود
فيزيك: عشق تنها آهنربايي است كه قلب را به طرف خود مي كشاند
شيمي: عشق تنها اسيدي است كه بر قلب اثر مي كند و تركيب مي شود
ورزش: عشق تنها كلمه اي است كه out نمي شود و از قلب بيرون نمي رود
رياضي: عشق تنها معادله اي است كه هميشه يك طرفش مجهول است
جغرافيا: عشق تنها چيزي است كه آب و هوايش نامشخص است
زيست: عشق تنها ميكروبي است كه از راه چشم وارد و آنرا بيمار خود مي كند
زبان انگليسي: عشق تنها كلمه اي است كه ed نمي گيرد و به گذشته تبديل نمي شود
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم
من ميتوانم ! ميشود!آرام تلقين ميکنم
حالم نه اصلاً خوب نيست تا بعد بهتر ميشوم
فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم
من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين..!
خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم
کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست
اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم
هر روز احساسی را می کشم .. هر روز حرفهایی را خفه می کنم....
سنگینم چون سرشارم از سنگ قبر ها
خالی ام چون در خودم قتل عام کردم
روزها روی سنگ ها رو می خوانم و شب ها -گاه- شمع هایی روشن می کنم ...
روزگار نیمه ای از وجودم را سوزاند اما نیمهء دیگر را آدمها سوزاندند ... آدمهایی از جنس آتش
افسوس آب نبودم ... افسوس ....
تنم گورستان است ... هر روز هزار گور را با خود می کشم از این سر شهر تا آن سر شهر ...
سنگینم و شاید اندکی غمگین
خنده ها تکراری گریه ها تکراریست
من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت
دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست
همه جا غرق سکوت
کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است
پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی
دل من می ترسد
ترس هم تکراریست ....
سیاه و سفید شده روز و شبام
مثل آسمونای این شبا...سیاه سیاه ...گاهی وقتا خالای سفید برف میان و...میرن
امشب رفتم یه کم خال سفید از آسمون بچینم
یاد تو افتادم
یاد اون جعبه مداد رنگی ۶ تایی که یادگار بچه گیها بود ...
یه آه و یه دود خاکستری دوباره همه چیزو پاک کرد و ...سیاه و سفید کرد!

بر گشتم خونه !
دستگیره گرم بود !اتاقم بوی خاطره می داد و اون گوشه غم دارش ...که همیشه اونجا فقط بارون میاد ..یه گل سرخ روییده بود !
با یه رنگین کمون هفت رنگ که تو با همون ۶ تا مداد رنگی کشیده بودیش !
قلم و برداشتم و برات اینو نوشتم:
"اگر میدونستم هدیه ی بد بودنم این همه خوبیه .. این همه رنگه بیشتر از اینا بد می شدم
مبصر وقتي اسمم را خواند بي جهت داد کشيدم غايب 
دوستانم همگي خنديدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هيچ نميدانستند که من اينجا و فکر و دلم جاي دگر
دل آنها پي درس و کتاب و دل من پي سوداي دگر...!
جعبه هاي آبي
پوشالهاي کرم
شيشه هاي کوچک خوشبو
عروسکهاي سفيد سياه زشت زيبا
کارتهاي قشنگ يک قلب ، دو قلب
يک لب ، دو لب ...............
يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که
با هم بوديم (يک لبخند تلخ)
يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ
چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده
من خودم راهم گم کرده ام
دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آمد

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد
